موضوعاتی را که بیشتر در موردشان فکر کرده ام، کمتر میتوانم بیان کنم. بیشتر میخوانم و بیشتر فکر میکنم و ناگهان خود را در بیان رضایت بخش مساله ناتوان میبینم. ناتوانی در نوشتن پیش از اینها رخ میدهد. گمان نمیکنم دست کم در بیان آنقدر دچار ضعف باشم که زبان از بازگویی این دسته از افکارم بالکل عاجز شود.
میتوانم البته به زبانی اینها را بگویم اما نمیتوانم از چهره های بهت زده ی مستمعانم چشم بپوشانم و اجبار مرا به جاده ی ناتمام ساده سازی کلام و تلاش برای کاسته نشدن از حجم اندیشه میکشاند.
در نوشتن در بلاگ البته مساله تا حد زیادی ساده تر است. کامنتها را بسته ام و هیچ دوستی نیست که بلاگم را مستمرا بخواند، در نتیجه هیچ بهتی در کار نیست!
گمانم باید چشمهایم را ببندم حرف که میخواهم بزنم.
شاید هم اشتباهم در استفاده از زبان به مثابه ی ابزار انتقال معرفت است.
آرمان من این است:
Reden ohne Worte
Sprechen ohne Laut
پ.ن: درسگفتارهایی که تاکنون ارائه کرده ام، نتوانسته اند حتی مرا تاحدودی راضی کنم. ناگفته هایم بیشتر و چه بسا جذابتر و چالش برانگیزتر از گفته هایم هستند. (خطاب به کسانی که ساعاتی را در این جلسات گذراندند:) متاسفم که وقتتان را تلف کردم. متاسفم که نمیتوانم و مایل هم نیستم که برخی چیزها را به بیان دربیاورم.